|
صدای ناآشنا شعر ، داستان کوتاه ، متن ادبی
| ||
|
سلام اینجا دراین گوشه بی هوا داستانیست از شکست باور داستانی از دختری که آزاد زیست دختری بی نهایت هچون دیگر دختران ولی با اشتباهی بزرگ باعث خیانت به جامعه بانوان جهان شد امروز او میخواهد تمام این زخمها نامهربانی ها عشق ظاهری که اورا اسیر ساخته بود و از او زنی شکننده و خمیده قامت ساخته بود را به گوشه تاریک تاریخ بریزد و دوباره الهه وار متولد شود با همان نام با همان چهره اما با زنانگی خود با آزادی و با بزرگ منشی به دور از تحقیرها و زخمهایی برخواسته از دست خشونت پس از امروز او دوباره جامه بنفشه و زیبایی برتن میکند و در آسمان رها و جاری میشود از همین امروز سلام "این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد" این منم جیران تنها جیران و بی نهایت [ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ 20:39 ] [ جیران نیک پیمان ]
تکرار نکن این سرداب تنها را تکرار نکن من بی رنگ تر از باران و بوسه های شبانگاهم بر نبودن خیالات بی نام که از کوچه های بن بست میگریزند تمامم نکن شرط آخر مگر زمزمه نوازش و آواز روشن پنجره نبود؟ پس چرا باز به نیم تنه های خیس ابر دل دادی؟ چگونه سایه های لرزان و بیگناه ایمان را به روزنه نور سوزاندی؟ آه دیگر زبانت را نمیدانم انگار به رنگی دیگر شاعر شده ای انگار به خورشید تازه ای روز میشوی نمیدانم تورا این سرداب بیگانگی را تکرار نکن اشاره ها هم رمقی برای ادامه ندارند برو پیش از آنکه ماندنت آوار جدایی باشد شاید باز از حوالی قرارهایمان بگذری شاید اندکی پس از مهتاب سر به سودای نوازش های بی پناه بسپاری شاید... ج.نیک پیمان
[ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 2:56 ] [ جیران نیک پیمان ]
در امتداد سکوت پوسته پوسته خیالم و در ادامه وراجی های مبهم و بی دلیل دستانم دور از لرزش روزگار و خالی از اشک بید ترانه هایم را کنار نوازش های ترس سوزاندم ...
[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 17:17 ] [ جیران نیک پیمان ]
می آیند
آنها که همچو نسیم بر شانه خاک چنبره میزنند می آیند از راه هایی که امتداد من نیست از پشت کوههایی که در دستانم نمی گنجد می آیند و بر طنین گوشخراش جسمم سایه می اندازند مانند باران می شویند هرچه در نزدیکی نامم مانده است سیلاب میشود وجودم می آیند آنهاکه از اصالت شب باخبرند وزبان کرکسان را میدانند چون هویت سحر در میان شبنم و نگاه سرد درخت را در هجوم بهار می خوانند آنهاکه جبر پنجره را بر نگاه می شکنند ودوباره می بافند هرچه از روز اول شکافته ام می آیند آنها که در گور نمی خوابند و حادثه خورشید را منکر نمی شوند در میان رطوبت حقیقتی که در انحنای روح من خلاصه شده است در سرداب گم شده خیالم خیمه میزنند و اوراق تاریک ایمان را به آتش میکشند: چه فرقی دارد؟! شنیدنش آرامش بخش است چه رود باشد چه جوی حقیری در خیابان [ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 17:25 ] [ جیران نیک پیمان ]
[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 18:28 ] [ جیران نیک پیمان ]
خورشید را زلزله ای در راه است
خورشید را-زلزله ای من تاب لرزشی ندارم-میان گیسوان تو دریا ی واژگون-گیسوان تو آسمان شکسته بر فراز ویرانی ام آسمان شکسته-نگاه تو به خاک می خزدجهان نالان و بی فروغ-تکرار رفتنت معجزه کوچک و ترسان-اشکهای تو برقلب گمشده ام
[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 23:53 ] [ جیران نیک پیمان ]
با عرض سلام خدمت تمام مخاطبان گرامی و دوستان مهربان صدای ناآشنا
ایریس جان، راحیل عزیز،یحیای مهربان،کویر بی نهایت، عکاس زیبااندیش و استاد سابق خسروی گرامی و دیگر عزیزان این کلبه از نبودن ناگاه خویش بی نهایت متاسفم و عذر میخوام که حس نگرانی و تردید را بر شما آوار کردم زمان ،کمی برایم بهم پیچیده دلم بی نهایت برای صدای شما و دیدن روح بزرگتان در کلبه و بودن در این حوالی صمیمی و صادق و نیز مهمان شدن در نوشته گاه های شما تنگ است اما مسئولیت توجه عمیق و لذت بردن از خواندن شما و نوشته هایتان و نوشتن برای دلهای عمیق و آگاهتان به من اجازه بودن لحظه ای وسرسری نمیدهد ببخشید امیدوارم با نگاه تازه و کلام آشنا نزد شما بازگردم ممنون که مرا تنها نگذاشتید به زودی دوباره با بودن در جمع مهربانتان روحم را تازه خواهم کرد -جیران نیک پیمان- راه تاریک است راه تاریک است راه..............راه است دیگر باید رفت تا آمد باید دورشد تا رسید باید گم شد تا در آسمانی دیگر تابید راه است خاموش و تاریک من تنها صدای روشن این راه مسری هستم موفق باشید [ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ 21:30 ] [ جیران نیک پیمان ]
چندتا شعر در شرایط خاص نوشتم شرایطی که چندان با شعر متناسب نبود اولیش قبلی بود که چندان بر دل ننشسته بود میخوام بازتاب این شرایط و در شعرم از نگاه عمیق شما ببینم ممنون از نقدها و نظرات و پیشنهادها و همزاد پنداری ها و در کل توجه و لطف شما
این شعر دوم در این شرایط خاصه درواقع میخوام ببینم چقدر به "شعر در هر شرایطی " سیدعلی صالحی نزدیک شدم من در موقعیتهای گوناگون و نامتعارف زیادی شعر گفتم -یا بهتر بگم شعر بر من خوانده شد و من نوشتمش- این هوا هم از نوعی دیگر بود
باور کرد - مرد سیاه از نیمکت کهنه دل کند و به راهی فنا شد... باورکرد: دیگر خبری از آمدن نیست- باید میرفت و رفت اما در انتهای باورش هنوز حسی لبریز از تردید و انتظار ،می لرزید [ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 18:32 ] [ جیران نیک پیمان ]
تاریک نماند و مرد
آغاز یک روز گرم و آفتابی اوایل تابستان در آخرین نفسهای بهار میان اتاق روشن و آرام [ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 23:54 ] [ جیران نیک پیمان ]
حتی حال و هوای غم نیز برایم شیرین شد وقتی دیدم دوستانی دارم که نامشان نمیدانم آنگونه که باید اما روحشان بسیار به حوالی دل من نزدیک است با صدای من می خوانند و به یاد من سکوت میکنند و من چیزی نیستم جز زیبایی ما یی که بر آمده از دلهای پاک آنهاست
دوستان! ممنونم از همراهی شما
مرا یک رنگ به نشان بودن- مرا یک نام برای ماندن- مرا یک جسم برای مردن- این چنین است سراب هستی یک حقیقت امشب افتاد درفالم: ستاره میبارد تقدیرم و زمین آنسان که دیگر نیست میمیرد یک نفر بیشتر ازمن میماند این تنها معنی زندگیست..
تقدیم به شما که شکیبا بودید با غم من و چه زیبا روح مرا در نگاهتان شستیدو تطهیر کردید ممنونم دعایم برای شما که زیباتر از زیبایی هستید: زندگی باورتان باشد و روحتان همواره والاتر از نامتان
[ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 19:11 ] [ جیران نیک پیمان ]
پشت یک نفس مرطوب
سقفی فروریخته از اعتماد است عشقی که چون سایه های درخت ترک خورده و سیاه است منهای فاصله ای که به رنگ خون است من زیر بار سیلی های بی امان تنهایی بی کس تر از امواج ویران دریام هیچ سرابی برایم نمانده باور کویر تنها حس زندگی است و من خالی از نامم امشب میبارم و خشک میشوم و می پوسم کاش دستی مرا برای همیشه بچیندو این شاخه یخ زده دیگر جوانه نزند....! [ دوشنبه چهاردهم آذر 1390 ] [ 23:24 ] [ جیران نیک پیمان ]
کودکی دیدم که پا در جفت اشتباه کفشش کرده بود و کفش به پایش نمی رفت و لجبازانه پارا بیشتر قشار میداد و نق میزد
مادرش خواست کفش درست به پایش کند اما کودک همچنان اصرار بر کار خود داشت و دست مادر را پس میزد تا آنجا که خسته شد و کفش را پرتاب کرد و به گریه و جیغ زدن ایستاد این صحنه برایم بسیار آشنا آمد بسیار نزدیک انگار همین چند لحظه انگار برای همه ما انگار همیشه!
عجب باران عجیبیست این تاریخ همیشه طعم ابر دارد و بوی آسمان!
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 20:0 ] [ جیران نیک پیمان ]
پس نگاه مرا می نوشتی
در کنار باران آن زمان که من در کلبه خود می سوختم آن زمان که عشق برایم حرفهای مهتاب بود و بوسه های تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!
کویر مهربون مرا با زبان تصویر به شعر در آورده لطفا به وبلاگ "کویر" بروید و ببینید(تصویر جیران از زبان کویر) [ پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 ] [ 1:19 ] [ جیران نیک پیمان ]
دوستان گلم این شعر در باب متن قبلی (ندیده هایم) است لطفا آنرا نیز مطالعه کنید هرچند میدانم طولانیست اما دوست دارم نظر و نگاه شما را در کنار خطوط دلم به نمایش بگذارم اینجا کلبه ای برای گفتگوست
شبهایم بهم نزدیک است بدون خط فاصله های روشن بدون درک ستاره بدون من بدون من ... عجب صدای یکسانی که به سکوت میماند دراین گنگ نعره های آشنا ... راز آرامی درکنار رودخانه به آتش میکشد خودرا میان نگاه های آلوده ... [ جمعه بیستم آبان 1390 ] [ 22:31 ] [ جیران نیک پیمان ]
این متنو به عنوان نظر در ۵ قسمت در وبلاگ کویر درمورد مطلب آخرایشون گذاشته بودم به پیشنهاد کویر مهربان این متن را در وب خودم نیز به نمایش گذاشتم تا افراد بیشتری بتوانند آنرا بخوانند منتظر نظراتتون هستم کویرجان ممنونم تو همیشه به من لطف داری کلامت روان باد
آنچه نمی بینیم.....: نمیبینم خانواده خودرا فدای حقوق بشر میکنیم نمیبینم دنبال کشتن آدمهای متفاوت از خودمونیم و به دنبال آزادی می گردیم نمیبینم حق انتخاب خودرا دادیم به کسانی که که بدبختی هایمان را به تمسخر میکشند و هر چرت وپرتی به خوردمان میدهند در سریالها و داستانهایشان و مامیخ کوبشان میشویم امادر خیابان برای احقاق حق واجازه رای واحترام به شعورمان تظاهرات میکنیم! نمیبینم برای آزادی خود بر دیگران میتازیم! نمیبینم انسانهایی راکه جیره خور تحقیر و تنبیه انسانهای دیگر به جرم تفاوتهای عقیده واخلاقندو حقوقشان از راه توهین به خلق خدا در زیر سایه اسلام است! نمیبینم برایمان ظاهر افراد مهمتر است و اونوقت به حراست دانشگاه معترضیم نمیبینم در خانه مان بوی خون میآیدو نفرت اما در پی نوبل صلحیم! نمیبینم که از حادثه های کنارمان میگذریم اماجنگ اونور دنیا را تحلیل میکنیم نمیبینم که آگاهانه خودرا به چاه می اندازیم نمیبینم نگاه نگرانی که بن بست راه دیگران میشود نمیبینم که یکدیگر را زنده به گور میکنیم نمیبینم دختران و زنان را به جرم طرز پوشش مورد تازیانه های نگاه هرزمان قرار میدیم و به گشت ارشاد فحش میدیم نمیبینم برای راحتی مان دیگران را محدود میکنیم و به دنبال آزادی هستیم نمیبینم فرق قانون و نظم و محدودیت و نمی فهمیم و به دنبال تمدن میدویم نمیبینم فرهنگ و به شرق و غرب تقسیم میکنیم و نمیدانیم فرهنگ همان رعایت آزادی و حق دیگران و پذیرش تفاوتهاست و همه اینا تو همه ادیان به زبانها و روشهای مختلف آمده نمیبینم خواهرمان را سرکوب میکنیم مادرمان را در خانه میکشیم و همسرمان را به حبس میکشیم و در مکتبی از حقوق زنان دفاع میکنیم نمیبینم به خود اجازه میدهیم به خانه ای که درش باز است سرک بکشیم و از تجاوز می نالیم نمبینم قیمت طلا از وقت ما بالاتر است نمیبینم دستهای خالی از دانش و کلام را نمیبینم اوراقمان را به آتش میکشیم و فردا به دنبال کسانی می دویم که دیروز اوراق مارا بر چشم خود گذاشتند نمیبینم جای مهر پیشانی مان نشانه ایمان است و شعرهایمان راه دین گریزی نمیبینم دیگران را له میکنیم تا به جایی برسیم که دیگران قبولمان داشته باشند نمیبینم مارا له میکنند و روزی هدایتمان را به دست میگیرند و سر سپرده شان میشویم نمیبینم قرآنی که سر نیزه و لب طاقچه و روی رحل طلا برای یک لحظه قربت و ادراک جان میدهد نمیبینم که در دور باطل تاریخ همچنان چرخ می خوریم نمیبینم برای ما یک نام یا یک جا تعصب همدوستی است برای گفتن مرگ بر ها نمیبینم در لباس یکدست احرام که همه با هم یکی میشویم در سرزمینی که باور داریم خانه خدا در آنجاست ندای مرگ برخلقش را سر میدهیم نمیبینم کودکانی که قربانی کج فهمی والدین میشوند نمیبینم صدای خدا را نمیشنویم اما هزار رمال و دعا و خرافات را به جان میخریم نمیبینم دانشمان تنها در یک ورق خلاصه میشود نمیبینم خودرابه خواب زده ایم و نمیشود بیدارمان کرد نمیبینم خودرا فراموش کرده ایم و انتظار آمدن ناجی را میکشیم نمیبینم شمشیرهایی که از بخل و حسد اوج گرقته نمیبینم جای تلاش برای پیشرفت خودمان به دنبال زمین زدن دیگرانیم نمیبینم راهی جز نمازو روزه های بی روح برای رسیدن به خدا نداریم نمیبینم قیمت زندگیمان شده به اشتیا ق خرید یک وجب بهشت نمیبینم اگه قرآن به آتش کشیده بشه ایمانمون بر باد میره (این شبیه به حادثه ای در هزار سال پیش نیست همون نیزه ها و افراد نادان و علی (ع) کافر شده و ماکه بر آن نادانان لعنت می فرستیم؟) نمیبینم کفر یعنی انکار آنچه به آن آگاهیم و... نمیبینم به اسم خدا بندگانش را به آتش میکشیم نمیبینم دین بر ایمان اولویت دارد نمیبینم توان درک و پذیرش خود و دیگران رو نداریم و دم از شعورانسانی میزنیم ... نمیبینم به جای تغییر خود بدنبال تغییر دنیاییم و از یاد برده ایم هریک از ما یک دنیاست نه نمیبنم، نمیخوام ببینم، میخوام چشم ببندم و قفل بر لب زنم و خودرا بر ناآگاهی پهن کنم مثل همه...!!! اینجا همه چی روبه راهه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! [ جمعه بیستم آبان 1390 ] [ 22:28 ] [ جیران نیک پیمان ]
الان فیلمی در مورد شاملو دیدم
این احساس بازمانده این لحظه هاست: دوست دارم برقصم وبرقصم وابلهانه براین زندگی بخندم همچون بادی که نرگسی چیند وگمان نبرد فردایی به جاست.
این فقط یه حس خام بود ببخشید که خالی و رقیق می نماید!!! [ جمعه سیزدهم آبان 1390 ] [ 22:24 ] [ جیران نیک پیمان ]
نه تو وقت داری واسه حرفهای صدتایه غاز من
نه هیچ رفیق و آشنایی جز سرآغاز من دیگران در این احوال ناامید همه برّه اند گرگ این روح بیخیال است نه سرو ناز من عشق بهانه ای برای بودن است و اشتیاق وانچه اوج می گیرد از دلم در نماز من دراین کلام بی حدو بی اختیاروحساب خداونداست همه دانا به این راز من از این پس ندارم سودای خلق کزاین ره به هیچ در نگذرد نیاز من پس اندیشه کن و از عشق برآی تا به آوا رسد این شکسته ساز من به راه و به شام و به دشت و به باغ دگر میرسد شهرت شرح و آواز من ج.نیک پیمان تقدیم به روح بزرگ دایی عزیزو شاعرم در اولین سالگرد پرواز عاشقانه و ناگهانی اش او انسان بزرگ و مهربانی بود که اشعار قافیه دار را بسیار دوست داشت و خود غزل سرایی بود که هرگز به نام نرسید اما دریاد آشنایان می درخشد و هنرمندو نوازنده ماهرسنتور بود و موسیقی دان بسیار عاشق و توانا اماحیف که اجازه داد بازی های زندگی اورا به خاموشی کشد!!! روحش شادوآرام
نکته: سرآغاز منظور همان خداست که سرچشمه وجوداست روح بیخیال نماد کاهلی و قصور در زندگی و واگذاری امور و سرنوشت بر شانه شرایط است سروناز به معنای هرآنه آرزوست و به ظاهر دست نیافتنیست از عشق برآی یعنی از عشق دوباره متولد شو [ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 21:40 ] [ جیران نیک پیمان ]
باد گستاخ تر از آنست
که به بید رحم کند ودرچالاکی دستانش خبری از قاصدک و نجوا نیست این همه راز نهانی که به خود می دارد دیگر از زمزمه های باران نمناک نیست بی ترک خورده دلی یا که آواز تاریک غمی خبری از قهقه ی مهتاب نیست اینهمه شب ناله خاموش و ناز خورشید؟! اینهمه سجده بی مهر و ندای امید؟! وای از این نفرین و فریب و انکار وای از پرزدن های بیکار واژه ها مصلوبند و غرق نیاز آخراین شعر دگر باور نیست...! [ دوشنبه نهم آبان 1390 ] [ 18:15 ] [ جیران نیک پیمان ]
*اگر هخامنش به فراموشی سپرده شود ، گناه ماست که به فرزندانمان نیاموختیمش * *مگر هزارها چیز دیگرکه به فرزندانمان می آموزیم ، در کتاب های درسی آمده اند؟؟؟ * *پس گناه خودمان را گردن دیگری میاندازیم * *خود ما چقدر آگاهی داریم؟ چقدر از پیشینه و تاریخمان اطلاع داریم * * اگر آگاهی داشتیم انقدر تکرارش نمی کردیم * آیا میدانید : حذف بخش هخامنش از کتاب درسی تاریخ به تصویب رسید؟ آیا میدانید : فرزندان ما دیگر حتی اسم کوروش کبیر را نمیشناسند؟ آیا میدانید : 29 اکتبر روز جهانی کوروش کبیر است و این روز فقط در تقویم ایران نیست؟ آیا میدانید : چند سال دیگر ، با نابودی کامل تخت جمشید باید سپاسگذار کشورهایی چون فرانسه باشیم که چندی از تخت جمشید را در موزه های خود حفظ کردند *آیا میدانید ؟* *ـ آیا میدانید:** اولین سیستم استخدام دولتی به صورت لشگری و کشوری به مدت ۴۰سال خدمت و سپس بازنشستگی و گرفتن مستمری دائم را کورش کبیر در ایران پایه گذاری کرد. ـ آیا میدانید : کمبوجيه فرزند کورش بدلیل کشته شدن ۱۲ ایرانی در مصر و اینکه فرعون مصر به جای عذر خواهی از ایرانیان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود ، با ۲۵۰ هزار سرباز ایرانی در روز ۴۲ از آغاز بهار ۵۲۵ قبل از میلاد به مصر حمله کرد و کل مصر را تصرف کرد و بدلیل آمدن قحطی در مصر مقداری بسیار زیادی غله وارد مصر کرد . اکنون در مصر یک نقاشی دیواری وجود دارد که کمبوجیه را در حال احترام به خدایان مصر نشان میدهد. او به هیچ وجه دین ایران را به آنان تحمیل نکرد و بی احترامی به آنان ننمود. **ـ آیا میدانید :** داریوش کبیر با شور و مشورت تمام بزرگان ایالتهای ایران که در پاسارگاد جمع شده بودند به پادشاهی برگزیده شد و در بهار ۵۲۰ قبل از میلاد تاج شاهنشاهی ایران رابر سر نهاد و برای همین مناسبت ۲ نوع سکه طرح دار با نام داریک ( طلا ) و سیکو ( نقره) را در اختیار مردم قرار داد که بعدها رایج ترین پولهای جهان شد **ـ آیا میدانید :** داریوش کبیر طرح تعلیمات عمومی و سوادآموزی را اجباری و به صورت کاملا رایگان بنیان گذاشت که به موجب آن همه مردم می بایست خواندن و نوشتن بدانند که به همین مناسبت خط آرامی یا فنیقی را جایگزین خط میخی کرد که بعدها خط پهلوی نام گرفت . * **ـ آیا میدانید :** داریوش در پایئز و زمستان ۵۱۸ - ۵۱۹ قبل از میلاد نقشه ساخت پرسپولیس را طراحی کرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر نقشه آن را با کمک چندین تن از معماران مصری بروی کاغذ آورد **ـ آیا میدانید :** **داریوش بعد از تصرف بابل ۲۵ هزار یهودی برده را که در آن شهر بر زیر یوق بردگی شاه بابل بودند آزاد کرد ** ـ آیا میدانید : داریوش در سال دهم پادشاهی خود شاهراه بزرگ کورش را به اتمام رساند و جاده سراسری آسیا را احداث کرد که از خراسان به مغرب چین میرفت که بعدها جاده ابریشم نام گرفت **ـ آیا میدانید :** اولین بار پرسپولیس به دستور داریوش کبیر به صورت ماکت ساخته شد تا از بزرگترین کاخ آسیا شبیه سازی شده باشد که فقط ماکت کاخ پرسپولیس ۳ سال طول کشید و کل ساخت کاخ ۸۰ سال به طول انجامید * * **ـ آیا میدانید :** داریوش برای ساخت کاخ پرسپولیس که نمایشگاه هنر آسیا بوده ۲۵ هزار کارگر به صورت ۱۰ ساعت در تابستان و ۸ ساعت در زمستان به کار گماشته بود و به هر استادکار هر ۵ روز یکبار یک سکه طلا ( داریک ) می داده و به هر خانواده از کارگران به غیر از مزد آنها روزانه ۲۵۰ گرم گوشت همراه با روغن - کره - عسل و پنیر میداده است و هر ۱۰ روز یکبار استراحت داشتند **ـ آیا میدانید :** داریوش در هر سال برای ساخت کاخ به کارگران بیش از نیم میلیون طلا مزد می داده است که به گفته مورخان گران ترین کاخ دنیا محسوب میشده . این در حالی است که در همان زمان در مصر کارگران به بیگاری مشغول بوده اند بدون پرداخت مزد که با شلاق نیز همراه بوده است **ـ آیا میدانید :** تقویم کنونی ( ماه ۳۰ روز ) به دستور داریوش پایه گذاری شد و او هیاتی را برای اصلاح تقویم ایران به ریاست دانشمند بابلی "دنی تون" بسیج کرده بود . بر طبق تقویم جدید داریوش روز اول و پانزدهم ماه تعطیل بوده و در طول سال دارای ۵ عید مذهبی و ۳۱ روز تعطیلی رسمی که یکی از آنها نوروز و دیگری سوگ سیاوش بوده است **ـ آیا میدانید :** داریوش پادگان و نظام وظیفه را در ایران پایه گزاری کرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزیر باید به خدمت بروند و تعلیمات نظامی ببینند تا بتوانند از سرزمین پارس دفاع کنند **ـ آیا میدانید :** داریوش برای اولین بار در ایران وزارت راه - وزارت آب - سازمان املاک -سازمان اطلاعات - سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنیان نهاد **ـ آیا میدانید :** اولین راه شوسه و زیر سازی شده در جهان توسط داریوش ساخته شد **ـ آیا میدانید :** داریوش برای جلوگیری از قحطی آب در هندوستان که جزوی از امپراطوری ایران بوده سدی عظیم بروی رود سند بنا نهاد * **ـ آیا میدانید :** فیثاغورث که بدلایل مذهبی از کشور خود گریخته بود و به ایران پناه آورده بود توسط داریوش کبیر دارای یک زندگی خوب همراه با مستمری دائم شد
این نوشته من نیست بلکه ایمیلی بود که بهتر دیدم با شما سهیم شوم نویسنده این متن مشخص نیست [ دوشنبه نهم آبان 1390 ] [ 17:20 ] [ جیران نیک پیمان ]
امشب مامان بزرگم عازم سفر حج شد
بردیمش فرودگاه شلوغ بود و... لحظه های آخر خیلیا گریه می کردن من خوشحال بودم که مامان بزرگم داره میره اونجایی که دوست داره و بهش معتقده و یه عمر منتظرش بوده مهم نیست من چه اعتقادی دارم و چه چیزیو دوست دارم و یا قبول دارم یا نه مهم اینه که عزیزانم چه چیزیو دوست دارن و بسته به آگاهی هاشون و نوع نگاهشون چه اعتقاد و باوری دارن و راهشون چیه و مهمتر اینه که بتونن در راهشون موفق باشن و به علایق . عقایدشون برسند و این باعث خوشحالیه مهم نیست درست و غلطش از نظر من چیه مهم اینه که رضایت و شادی اونا باعث آرامش منه بهرحال تو اون حال و هوا(هوای احساسیو میگم هرچند که هوای بیرون خیلی سرد بود و از آسمون به زمین یه عالمه واژه خیس میبارید) آره تو او ن هوای ابری دلا و آسمون ، حرفای لحظه آخر یکی از زائرین توجهمو جلب کرد شنیدم که پسری که زائری و بغل کرده بود گفت : دعاکن. زائر با یه لحن مرموز و صمیمی وساده به پسر گفت:چه دعایی ؟ دعا کنم برگرده یا برنگرده؟ پسر در حالیکه اشک می ریخت با حالتی که انتظار داشت زائر جوابشو بدونه آروم گفت :برگرده... نمی دونم چرا این صحنه ها و شنیدن این مکالمه باعث شد اشک تو چشام جمع بشه حتی الانم که بهش فکر می کنم گریه ام می گیره.نمیدونم اشکهای پسر ازجمله حال و هوای خداحافظی و جدایی بود یا واسه این بودکه میدونست حرف دلش داره جایی میره که قبولیش رد خور نداره چون داره میره به گذرگاه اعتقادش و به آخرین ریسمان توسلی که قبولش داره چنگ میزنه؟ بهرحال بدون اینکه هویتشو بشناسم از غم این روح دگر که بامن قربت دیرینه داره، غمگین شدم انگار اون زمان باید این مکالمه ردوبدل میشد تا من بشنوم و از اعماق قلب زیر بارونی که در باورم بهترین لحظه اجابته و همین جا که واسه من کعبه است چون خدام در همین الان و مکان حاضره، واسش دعاکنم : خدای جونم خدای آشنا و مهربونم رازدار من عزیزم عشقم همه کس و تنهاکسم ! صدای منو میشنوی صدای اون پسرم شنیدی من نمی دونم رازش چیه و تو میدونی ازت می خوام راهشو روشن کنی و جواب سوالشو بدی و به مقصود برسونیش میدونم که نیاز به خواستن نیست چون تو خودت از قبل راهو واسش باز کردی از همون زمان که طلبشو به دلش الهام کردی اما من به عنوان قسمتی از وجود تو و نیمه ای از اون روح لرزان و ملتهب ازت میخوام بهش آرامش و امید بدی و دلشو شاد کنی ممنونم که امشب اینگونه بامن سخن گفتی به من توانایی درک و شنیدن این شهود زیبا و ناب رو دادی و این الهام لطیفو به دلم روندی ممنونم که صدام کردی و ممنون که صدامو شنیدی خدای من ازاین اشعار بارون زدتم ممنونم دوست دارم یه دنیا قدتموم عالم هنوز صدای بارون و بوی نم و احوالات نوازشگرت ادامه داره خدایا مراقب همه باش-میدونم که هستی [ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 3:25 ] [ جیران نیک پیمان ]
هرکی این متنو نوشته نفسش گرم!!!
دست و پا زدن و فریاد زدن همیشه نشانه بیداری نیست گاهی نشانه خواببودن، کابوس دیدن و هذیان گفتنه. ما ایرانی ها دیگه کاملا تبدیل شدیم بهملت زنده باد مرده باد !ما وطن نداریم مگر اینکه کسی به کوروش توهین می کنه، یا اسم خلیج فارس رو عوض کنه یا آثارباستانی در حال نابود شدن باشن یا فیلم 300 ساخته باشه.ما دین نداریم مگر اینکه یکی یه جایی کاریکاتور پیامبر رو بکشه، یا بخوانقرآن بسوزونن، یا تو حرم و اماکن مقدس بمب بذارنیه روز مهران مدیری میشه قهرمان ملی و همه برای قهوه تلخش سینه چاکمی کنن، فردا میشه مزدور حکومتی، یه روز حیثیت افتخاری رو میبریم یهروز لیلا اوتادی میشه فاحشه، یه روز فوتبالیست ها دست بند سبز می بندنمیشن افتخار ملی یه روز میرن با احمدی نژاد فوتبال بازی می کنن فحششون میدیم، قبل از هر سری اخراجی ها میگیم ما فیلم این چماق به دسترو نمی خریم اما باز هم میشه پر فروش ترین فیلم سینما، یه روز میگنمی خوان موسوی و کروبی رو بگیرن همه فیس بوک و دنیای مجازی وحقیقی میشه لینک و مطلب….، خیلی از حر ف ها رو نمیشه زد فقط سربسته میگمما همه از ظلم وستمی که بر ما رفته و میره بیقرار و بی تابیم، موج شدیم و عده ای هم از هر قشری، سیاستمدار و هنرمند و ورزشکار و… خوب بلدن از اینموج ما سواری بگیرن پشتک وارو بزنن و حالشو ببرنیکی نیست داد بزنه :گشت ارشاد از وقتی شروع شد که ما به خواهرامون گیر دادیم!دیکتاتوری وقتی پا گرفت که به همسران مون و فرزندان مون زور گفتیم!تقلب توی انتخابات از جایی آغاز شد که همه با برگه های توی جیب مونرفتیم سر جلسه امتحان!دروغ از اونجا شروع شد هر کدوم توی هر شغل و هر جایی که هستیم واسه کوچکترین منفعت بزرگ ترین دروغ ها رو گفتیم !پرونده سازی ازاونجا پا گرفت که هر دفعه سه نفر از ما دورهم جمع شدپشت سر سه نفر دیگه حرف زدیم و تهمت زدیم و غیبت کردیمسانسور از جایی شروع شد که توی فامیل و دوست و آشنا تحمل کسیکه مثل خودمون نباشه رو نداشتیمما کمی متوهم شدیم…. همه 70 و چند میلیون این مملکت مثل ما نیستنکه از صبح تا شب خبر و گزارش سیاسی می خونیم و می دونیم آخرینباری که فلان زندانی سیاسی با خانوادش حرف زده چه روزی بوده !و دقیقه به دقیقه می دونیم تو این مملکت چه خبره! کی چی میگه و کی کجامیره !چند نفر از اطرافیانتون می شناسید که اصلا نمی دونن نوری زاد و توکلی وزید آبادی و ستوده و... کی هستن؟! چند نفر رو می شناسین که به جایکسب آگاهی کردن نشستن “پای فارسی وان” و “من و تو” الیسا کجاست و بفرمایید شام می بینن؟!1 مهر، 13 آبان، 16 آذر، عاشورا، هدفمندکردن یارانه ها … واسه هرکدوم از اینا هفته قبلش قرار بود این مملکت به هم بریزه اما کسی صداشدرنیومد! من هم میدونم که نمیشه! اما انقدر با تبلیغات ساده لوحانهخودمون رو مسخره و مضحکه نکنیم !چند نفر از خانواده، دوستان، همکاران آشنایان خودتون می شناسید کهاز صبح تا شب میگن: “اینا همه دستشون تو یه کاسه است آخرش هیچی نمیشه، اینا همش بازیه، بزار زندگی مون رو کنیم، و حتی گاهی همین حساسیت هایما به امور سیاسی مملکت رو مسخره هم می کنن…بیاین قبول کنیم اگه حتا30 میلیون از این جمعیت هم شور و شعور کافی روداشت این وضعیت اینجوری نبودملتی که بنزین لیتری 700 بخرن لیتری 1000 تومن هم می خرن! ملتیکه قیمت خودشو ندونه هر چیزی رو با هر قیمتی میخرهمگه این بولیوی نبود که یارانه سوخت رو برداشت بعد بااعتراض مردمدوباره برگردوندملتی که سه روز نمی تونه جلو شکمش رو بگیره و نره در نونوایی بربریو لواش بخره رو چه به آزادی و دموکراسی؟! در عوض واسه زندانی هایی که توی زندان اعتصاب غذا می کنن کمپین راه میندازن و پتیشن امضا می کننمگه اون بازار نبود که اعتصاب کرد و به خواسته اش رسید؟!یه نگاه به مباحثه هایی که تو همین فیس بوک یا بقیه شبکه های اجتماعیو فضاهای مجازی اتفاق میفته بندازین، ببینید ملت سر هر اختلاف عقیده ای چه جوری به هم توهین میکنن و تهمت می زنن! فردا در یک فضای باز اینجوریمی خوایم کنار هم زندگی کنیم؟!من خسته ام از این همه شعار مرده باد زنده باد، هر کی زنده باشه و هر کیمرده باشه من می خوام تا زنده هستم زندگی کنم !به جای بازی خوردن می خوام بازی کنم، فقط هم نقش خودم رو، زندگیخودم رو و نه چیز دیگه !بزرگترین کاری هم که برای وطنم می تونم انجام بدم اینه کهدروغ نگم،تهمت نزنم ،تقلب نکنم،زور نگم، تحمل مخالفم رو داشته باشم، آگاه باشم وآگاهی بدم و اینا رو به هم نسل های خودم و نسل بعدی هم منتقل کنممن یقین دارم این اوضاع، نمی تونه اوضاع مملکتی باشه که 70 میلیون انسانیکه دروغ نمیگن، تهمت نمیزنن، تقلب نمی کنن و زور نمیگن، توش زندگی کنن
نویسنده این متن مشخص نیست
[ چهارشنبه چهارم آبان 1390 ] [ 1:8 ] [ جیران نیک پیمان ]
خداحافظ ....
صدایت بر نگاهم سخت میبارید دریغ از یک نفس بیداری دیگر دریغ از من دریغ از باز بوسیدن خداحافظ به رنگ ارغوان و نرگس و مریم خداحافظ مثال غنجه تنها به رنگ شبهای تکراری خداحافظ به شوق باز دیداری و... [ یکشنبه یکم آبان 1390 ] [ 20:40 ] [ جیران نیک پیمان ]
شعر دو کاج, یادی از ایام گذشته ________________________________ این شعر بسیار خواندنی سروده آقای محبت و از کتاب چهارم دبستان در کنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو کاج روئیدند یکی از روز های سرد پاییزی زیر رگبار و تازیانه باد گفت ای آشنا ببخش مرا خوب درحال من تامل کن کاج همسایه گفت با تندی مردم آزار از تو بیزارم بینوا راسپس تکانی داد یار بی رحم و بی مروت او مرکز ارتباط دید آن روز انتقال پیام ممکن نیست سیمبانان پس از مرمت سیم راه تکرار بر خطر بستند -------------------- دو کاج از همان شاعر دوکاج در كنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو كاج روئیدند شاعر: محمد جواد محبت، همان شاعر دوکاج [ یکشنبه یکم آبان 1390 ] [ 11:0 ] [ جیران نیک پیمان ]
این متن نوشته خانم شادی ریحانی است
زخمی که نمی بینیم ...
می دانید؟ خشونت همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست. خشونت، تحقیر، آزار گاهی یک نگاه است. نگاه مردی به یقه ی پایین آمده ی لباس زنی وقتی که دولا شده و چایی تعارف می کند. نگاه برادری است به خواهرش وقتی در مهمانی بلند خندیده. نگاهی که ما نمی بیینیم. که نمی دانیم ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست. ترسی است که ارام آرام در طول زمان بر جان زن نشسته
خشونت بی کلام، بی تماس بدنی، مردی است که در را که باز می کند زن ناگهان مضطرب می شود، غمگین می شود. نمی داند چرا. در حضور مرد انگار کلافه باشد. انگار خودش نباشد. انگار بترسد که خوب نیست. که کم است. که باید لاغرتر باشد چاق تر باشد زیباتر باشد خوشحال تر باشد سنگین تر باشد سکسی تر باشد خانه دارتر باشد عاقل تر باشد. خشونت آن چیزی است که زن نیست و فکر میکند باید باشد. خشونت آن نقابی است که زن می زند به صورتش تا خودش نباشد تا برای مرد کافی باشد. مرد می تواند زن را له کند بدون اینکه حتی لمس اش کند. بدون اینکه حتی بخواهد لهش کند. این ارث مردان است که از پدران پدرانشان بهشان رسیده
خشونت، آزار، تحقیر امتداد همان "مادر ... ها، ... ها، خواهر ...ها، مادرش را فلان ها، عمه اش را بیسار"هایی است که به شوخی و جدی به هم و به دیگران می گوییم. خشونت، آزار، تحقیر همان "زن صفت، مثل زن گریه می کردی"هایی است که بچه هایمان از خیلی کودکی یاد می گیرند
خشونت، آزار، تحقیر، پله های بعدی نردبانی هستند که پله ی اولش با فلانی و بیساری معاشرت نکن چون... فلان لباس را نپوش چون...است. چون هایی که اسمشان می شود " عشق". عشق هایی که می شوند ابزار کنترل. که منتهی می شوند به زنانی بی اعتماد به نفس، بی قدرت، غمگین، تحقیر شده، ترسان، وابسته، تهدید به ترک شده و شاید کتک خورده که فکر می کنند همه ی زخم هایشان از عشق است. که مرد عاشق زخم می زند و زخم بالاخره خوب می شود.
خشونت توجیه آزار روحی، کلامی، جسمی، جنسی مردی است که مست است. مستی انگار عذر موجهی باشد برای ناموجه ترین رفتارها.
می دانید؟ کتک بدترین نوع خشونت علیه زنان نیست. کبودی و زخم و شکستگی خوب می شوند. قدرت و شادابی و باور به خویشی که از زن در طول ماهها و سالها گرفته می شود گاهی هیچ وقت، هیچ وقت، ترمیم نمی شود
خشونت دست سنگین پدری است که بر صورت دخترک 9 ساله اش بلند می شود اما هرگز فرود نمی آید. خشونت گردنکشی برادری است که نگاه پسرک معصوم همسایه را کور می کند و خواهر را ناامید می کند از عشق پاک و دیوار به دیوار همسایگی . خشونت آروغ زدن های شوهر است به جای دستت درد نکند برای دستپخت عالی یک صبح تا ظهر حبس شدن در آَشپزخانه . خشونت قانون نابرابر حق قیومیت پدربزرگی است که در فقدان پدر ، صاحب بلامنازع نوه ی دختری اش می شود بی اینکه حضور مادر در جایی دیده شده باشد. خشونت حق ارثی است که پس از مرگ پدر به تو داده می شود نیم آن چیزی که برادرت می گیرد و تازه منت بر سرت می گذارند که نان آور خانه ات دیگری است . خشونت خود ما زنانیم که تمامی اینها را می پذیریم بی هیچ اعتراضی و آن کسی را هم که در میانمان به اعتراض بلند می شود با القاب زن فلان و بهمان به سخره می گیریم . خشونت خود خودمانیم و از ماست که بر ماست .
" شادی ریحانی"
کوچه های تازه این شهر با حقیقت نوشته زیبای بالا آغاز می شود [ دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 ] [ 13:52 ] [ جیران نیک پیمان ]
"می آیم با موهایم
ادامه بوهای زیر خاک.." سلام بر ارواح تازه و زیبای این باغ سلام بر دلهای زخم خورده و تنها سلام برنگاه های دوباره سلام بر دوستی های همیشه و هنوز "کافه بی تعارف" همیشه مهربان و "کافه نرودای" صمیمی و دوست داشتنی ، "آب و آفتاب و آینه" همیشه روشن ، "دوقرن سکوت" تازه و باطراوت ، "صدای فاصله های" آشنا، "کویر" بی انتها، " کرم کوچک خوشبختی" بیدار و تمامی همراها ن و پنجره های روشن و مهربان من ای آشنایان این روح کوچک که از دیار شماست سلام سلام سلام اینجا مهتاب باران خورده و ناب است و دوباره پرواز و آمدن متولد می شود اینجا تکرار خورشید است و غروب ،قاب بازگشت پرستو های عاشق اینجا شب ،پرده ستاره باران "بوسه ها و نوازشهاست" اینجا امتداد شعر و ادامه صدای خداست سلام [ دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 ] [ 13:28 ] [ جیران نیک پیمان ]
هنوز یک سال از پرواز دایی نگذشته ، بابابزرگ هم پرکشید...
سلام بر دوستان همدل و خوانندگان محترم و نازک اندیش وبلاگ صدای ناآشنا انگار در زندگی من جدایی مسری شده انگار توالی دوری و بدرود هایم سرعت بیشتری یافته انگار زندگی می خواهد مرا با خاطره ها تنها بگذارد انگار...
باز هم بابت تاخیرم معذورم اما غم فوت پدربزرگم لبهایم را بهم بسته و واژگانم را در انزوا غرق کرده بعدازچندی خلوت با نگاهی تازه بر میگردم سعی میکنم دیر نشود باتشکراز حضورهمیشه روشن شما [ شنبه دوازدهم شهریور 1390 ] [ 11:57 ] [ جیران نیک پیمان ]
صدایت باز آرام میبارد در کنار چشمهایم
[ سه شنبه یکم شهریور 1390 ] [ 12:56 ] [ جیران نیک پیمان ]
لطفا مهمان دستنوشته های سوگند (همیلا)در وبلاگ ارتفاع پست بشوید
با خواندن کلامش، بیشتر از نبودنش غمگین میشوید آنچنانکه من نیز روحش شادو نامش گرامی و یادش عزیز [ پنجشنبه بیستم مرداد 1390 ] [ 2:1 ] [ جیران نیک پیمان ]
چندی بعد از راه اندازی این وب دایی من که یکی از عزیزترین عزیزانم بود به رحمت خدا رفت ۳۰ روز بعد یکی از دوستان بسیار عزیزم و هفته بعد از آن یکی از دوستان صمیمی همسرم و یک ماه مونده به عید ۱۳۹۰ یکی از قدیمی ترین دوستانم(بعد از ۱۷ سال دوستی) فوت کرد. سال گذشته من عجیب با مرگ و دوری دست و پنجه نرم کردم باور بسیار سخت بود و هست . فکر می کردم از زندگی سیر بشم اما نه چون فکر میکنم عزیزانم درجایی دگر زنده اند هرچند ما به وضوح آنها را نمی بینیم حتی به جرات می گویم وقتی در این دنیا بودند ازهم دور تر بودیم نسبت به الان انگار اکنون هر لحظه با من و درکنار منند انگار در دلم می تپند و من لمسشان میکنم و وقتی به یادشان میفتم لبریز از احساس بهار می شوم هرچند دریغ ها از فاصله ها و زمان از دست رفته در جدایی ها ودلتنگی امروز آزارم میدهد و گونه هایم را می لرزاند و بغضم را از پادرمیآورد واشک را بر نگاهم می شکند...
عزیزانی که مطالب ۲ ماه اول وب من را دیده اند می دانند تمام شعرهایم در آن زمان متاثر از فوت دایی بی نهایت عزیز و مهربانم بود البته در آن زمان بسیاری دوستان امروز با من آشنا نبودند امشب با دیدن خبر فوت یکی از وبلاگ نویسان هنرمندو خلاق و متفکر که بنده به تازگی و چه دیر با وب زیبایشان (ارتفاع پست که در لینک ها موجود است)آشنا شدم ، تصمیم به نوشتن این متن گرفتم تا بلکه کمی از بار اندوه زیادی که بر دلم نشسته کاسته شود اما انگار باز اشکهای سرد نمی خواهند راحتم بگذارند... با نهایت تاسف و احترام برای عزیزان و خانواده سوگند(همیلا) عزیزو بزرگوارو بزرگ اندیش ،آرزوی صبر و آرامش می کنم و امیدوارم روح بی نهایت سوگندجان در زندگی بعدی و سفرهای دگر آرام و بزرگ و همچنان عزیز و شاد باشد "سوگندجان بسیار از خواندن شعرهایت لذت بردم درود بر تو وروح بزرگ تو ، می دانم که می شنوی و آگاهی پس از صمیم قلب می گویم از آشنایی هرچندکوتاه اما عمیق باتو بسیار مفتخرو خوشحالم و بسیار از نبودنت در این حوالی اکنون، ناراحت. کاش بودی اما ...کلامت و نگاهت و افکارت هست و می ماندهمچون نام زیبایت و یاد عزیزت، روحت شاد و آرام" خدایش رحمت کند در سوگ فراغ پرنده ای که از قفس آزاد شد و در شادی برای رهایی و آارمشش لطفا برای شادی و آمرزش او و نیز رفتگان خود و دایی عزیزم و مهکامه جان و الهه نازنین و مجید گرامی یک صلوات و حمدو سوره بخوانید روحشاد شاد امیدوارم از غم رها باشید [ پنجشنبه بیستم مرداد 1390 ] [ 1:51 ] [ جیران نیک پیمان ]
خدا سر سجاده ما نیست میان آسمان لم نداده باز تماشاگر بدبختی ما نیست کمربسته به سلاخی ما ؟ - نه خدا این نیست خدااینجاست میان آرزوهایم خدا در شب کنار من به فرداها می اندیشد خداتنهاست گاهی مثل من -الان خداشاداست خدا شوخ است خدازیباست جز من نیست خدا نیز اشک را می شناسد - گونه هایش می لرزد خدا بغض مرا بهتر از من می بارد خدا اینجاست همین جا در کنار جاده های سبز در میان آب این لیوان درنگاه صبح در تبسم های مادر در ترک های این دیوار خدا نرم است و آبی گاه کوچک - قد آغوشم گاه بی نهایت چون روحم خدا همچون بابانوروز مهربان ونورانیست خدا در انتهای عشق می خندد خدا در آواز ماه جاریست خدا اینجاست همینجاکه هیچکس نیست همینجا که شلوغ است به ظاهر همینجاکه انگار خدایی نیست!!!
[ چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 ] [ 0:3 ] [ جیران نیک پیمان ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||